برمی‌گشتیم

بدست نویسنده


برمی‌گشتیم. برمی‌گشتیم و تهران، نبودنش را از دور به رخم می‌کشید. نبودنش را به رخم می‌کشید و هی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا مرا دوباره ببلعد. ببلعد و سُر دهد توی خیابان‌هایش، اتوبان‌هایش، کنار گذرگاه‌ها و پل‌هایش، ایستگاه‌های اتوبوس و چهارراه‌هایش. من همینطور که سُر می‌خوردم زیر پوست شهر، می دیدم که نیست.

پ.ن: سال‌هاست می‌دانم نیست، سال‌هاست فهمیدم نیست اما هر بار که از قبرستان برمی‌گردم، انگار تازه می‌بینم که نیست.

ک.ن: چه می‌دانستم یکی می‌گوید: اون پرنده‌هه رو! و سر بچرخانم به طرف آسمان، ناگهان گر می‌گیرد جهان… و من همه عمر باید بگردم پی پرنده‌ای که نیست که نبوده است هرگز یا بوده است و همینطور دارد می‌رود سمت سیاره‌ای که سیاره من نیست… وردی که بره‌ها می‌خوانند – رضا قاسمی

ش.ن: باد، لبریز بازی وزیدن بود… شمس لنگرودی

Advertisements