روز هشتاد و هشتم؛ بستگی داشته باش به من، من کشش دارم

بدست نویسنده


منی که تمام احساساتم
کمی شبیه اندوه است

تورگوت اویار

روزنوشت: چرخید و رفت. از رفتن که حرف می‌زنیم همیشه ذره‌ای امید به بازگشت ته گلوی‌مان سنگینی می‌کند. رفتن، مفهومی دارد که گره خورده به برگشت. برگشت باید حس عجیبی داشته باشد؛ شیرینی آمیخته به کلافگی و گاهی اشتیاق. بستگی به رفتن دارد و نیز بستگی به برگشتن. این «بستگی» همه جای زندگی‌مان حضوری پررنگ دارد و ما را معلق نگه می‌دارد. همه چیز به بقیه چیزها بستگی دارد. این بقیه چیزها، اهمیت زیادی دارد. باید آنقدر کشش داشته باشد که بستگی‌ها را محکم کند و احتمال را بالا ببرد. من آدم احتمالات هستم، آدم بستگی داردها و چیزها برایم قطعیت ندارد. قطعیت داشتن خوب است اما. آدم باید قاطع باشد؛ برود، بماند، دوست بدارد، متنفر شود. یک جوری که عرصه احتمالات تنگ شود بر آدم‌. یک جوری که آن یک ذره امید، نماند ته گلو که سنگینی کند. اوضاع بشود همان مرگ یک بار شیون یک بار. تمام شود برود پی کارش.

پی‌نوشت: بستگی داشته باش به من، من کشش دارم.

Advertisements