پلان اول

روز نود و دوم؛ مرا خیال کن

من به درون خویش سقوط می‌کنم
بی آنکه
به ته برسم

اکتاویو پاز

روزنوشت:  نه اینکه من خودم نمی‌دانستم. می‌دانستم. اما من آدم ِ خیالاتم هستم. من خیال ِ آدم‌ها را زندگی می‌کنم. خودشان جای دیگرند به وقت زندگی دیگر. اما خیالشان آمیخته با لجاجت در من مداومت دارد و من در لجاجت خیال آنها، بودنم را شکل می‌دهم. من، بودنم یک جور ِ دور، خوب است. نزدیک که بشوم به خیالاتم می‌بازم. باختن به آدم‌ها راحت‌تر است تا خیالات ِ پرورده به جان و لبخند.

پی‌نوشت: فرو می‌روم، دست و پا نمی‌زنم.

روز نود و یکم؛ از دور می‌خوانمت

ای کاش کسی بود
نزد او می‌رفتیم

علی صالحی

روزنوشت: یک نفر گفت توهم زیبایی بود. راست می‌گفت. توهم زیبایی بود. زیبایی، دور که باشد زیباست. نزدیک که بروی دیگر زیبایی را آنطور که چشم‌اندازش حیرانت کرده بود نمی‌بینی. می‌افتی در جاده، فرو می‌روی زیر سایه درخت‌ها. سقوط می‌کنی در چشم‌انداز زیبا. زیبایی درونش زیبا نیست. درونش، گوشه و کنارش می‌توان خرابه پیدا کرد، آشغال‌هایی که تپه کرده‌اند گوشه‌ای تا بسوزانند، سنگ‌هایی که در راه زیر پایت می‌رود و خاکی که از جاده بلند می‌شود. اینها هیچ شباهتی به آن چشم‌انداز زیبایی که بر فراز تپه دور دیده بودی نیست. باید که فرو نرفت، نزدیک نشد. نزدیک شدن مثل نور زیاد است.

پی‌نوشت: دور می‌شود.

روز نود؛ چرتکه‌ام را با خود ببر

و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند

غلامرضا بروسان

روزنوشت: تجربه آدم را محتاط می‌کند. تجربه پشت تجربه، عینک به چشمت می‌زند و چرتکه به دستت می‌دهد. می‌نشاندت پشت میزی رو به دنیایت، نگاه می‌کنی چرتکه می‌اندازی، نشانه‌ها را یکی یکی با چرتکه‌ات تبدیل می‌کنی و می‌نویسی. هی جمع می‌کنی، ضرب می‌کنی، تفریق می‌کنی. احتمالات را می‌نویسی کنار نتیجه و فرمولش را در می‌آوری. می‌روی می‌روی می‌روی، عینک بر چشم و چرتکه در دست. تجربه، چنین کاری با آدم‌ها می‌کند. تجربه، روح را به بند می‌کشد، سرکوب می‌کند.

پی‌نوشت: شکنجه، آن سوی فراموشی هم هست؟

روز هشتاد و نهم؛ خالی

آن بیش مرنجانم
آرزوست

شمس

روزنوشت: خالی بودن بد نیست. روزهایی هم در تقویم داشته باشیم که خالی از هر حرفی هستیم. حرف زدن خوب است، آدم را سبک می‌کند. اما جایی هست که هی تکرار می‌کنی. تکرار نکنیم. حرف‌مان از دست می‌رود.

پی‌نوشت: کنج لاکش جمع شده باشد و راهی به آفتاب نجوید.

روز هشتاد و هشتم؛ بستگی داشته باش به من، من کشش دارم

منی که تمام احساساتم
کمی شبیه اندوه است

تورگوت اویار

روزنوشت: چرخید و رفت. از رفتن که حرف می‌زنیم همیشه ذره‌ای امید به بازگشت ته گلوی‌مان سنگینی می‌کند. رفتن، مفهومی دارد که گره خورده به برگشت. برگشت باید حس عجیبی داشته باشد؛ شیرینی آمیخته به کلافگی و گاهی اشتیاق. بستگی به رفتن دارد و نیز بستگی به برگشتن. این «بستگی» همه جای زندگی‌مان حضوری پررنگ دارد و ما را معلق نگه می‌دارد. همه چیز به بقیه چیزها بستگی دارد. این بقیه چیزها، اهمیت زیادی دارد. باید آنقدر کشش داشته باشد که بستگی‌ها را محکم کند و احتمال را بالا ببرد. من آدم احتمالات هستم، آدم بستگی داردها و چیزها برایم قطعیت ندارد. قطعیت داشتن خوب است اما. آدم باید قاطع باشد؛ برود، بماند، دوست بدارد، متنفر شود. یک جوری که عرصه احتمالات تنگ شود بر آدم‌. یک جوری که آن یک ذره امید، نماند ته گلو که سنگینی کند. اوضاع بشود همان مرگ یک بار شیون یک بار. تمام شود برود پی کارش.

پی‌نوشت: بستگی داشته باش به من، من کشش دارم.

روز هشتاد و هفتم؛ به آشوب گو بمان

WAR AND CONFLICT BOOKERA:  KOREAN WAR/AID & COMFORT

از این مرض
به حقیقت شفا نخواهم یافت

حافظ

روزنوشت: آشوبی هم هست که اگر ته‌نشین شود کشنده‌تر است از آن های و هوی‌اش. در دلش که باشی، خوب می‌بینی، خوب لمس می‌کنی، خوب دقت می‌کنی. هراسان هستی اما از تمام مغزت کار می‌کشی تا خطر را بیابی. درست مثل اینکه میان میدان جنگ باشی، بی وقفه می‌دوی، می‌افتی، برمی‌خیزی، حواست به پشت سرت جمع است، مراقب جلوی پایت هستی، زخمی می‌شوی، می‌ترسی، نقشه می‌کشی، حتی ممکن است در همان میانه به کس دیگری هم کمک کنی برخیزد و با تو بدود تا مکانی امن، بگویی نترس. اما صلح که شد، هر کسی خودش می‌ماند و ویرانه‌ها، جسد روی جسد و بلاتکلیفی که حالا با این خرابه چه کنم؟ چگونه تسلی دهم؟ چطور بسازم؟ آشوبی هست که اگر ته‌نشین شود کشنده‌تر است.

پی‌نوشت: تجزیه‌طلب‌ها در کار آشوب هستند، اینجا…میان قلبم.

روز هشتاد و ششم؛ شروع ِ مرا پس بده

002

 

نه صبر ماند به جا و نه دل، تو هم ای جان
ز تن برآی، دگر در وطن که را داری؟

کلیم همدانی

 

روزنوشت: شروع، جایی باید باشد. شروع ِ من، گم شده که تمام شده‌ها رهایم نمی‌کنند. نشسته‌ام، نقطه به دست. شروع ِ من خسته شده رفته پی کارش.

پی‌نوشت: غم، جان ِ من است، هی مبریدش.

حل کن

باید هم زد؛ باید آنقدر هم زد تا آنچه حل شدنی‌ست حل شود. بماند آنچه هیچ جور حل نمی‌شود و آشوب‌طور چرخ می‌زند توی مغزت. بعد بنشینی تا ته نشین شود، سر بکشی، قورت بدهی و در دلت نگه داری. همین.

پ.ن: برگشتن سخت بود.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 6,389 مشترک دیگر بپیوندید