نترس، نمی‌میریم

می‌خواهم بگویم اولش فکر می‌کنی می‌میری بدون «او». ترس ِ ترک شدن می‌شود کابوس بزرگ زندگی‌ات.  خودت را خلاصه می‌کنی در هر چیزی که فکر می‌کنی «او» را نگه می‌دارد. خودت را کم می‌کنی از خود ِ خودت تا بشوی خود ِ «او». کوتاه می‌آیی و کوتاه می‌شوی. ترس می‌شود همه تو. ترک که شوی، فکر می‌کنی می‌میری. اما روزها، ماه‌ها و سال‌ها می‌گذرد و می‌بینی که نمی‌میری.

می‌خواهم بگویم فکر می‌کنی می‌میری اما نترس نمی‌میری. پای خلاصه شدن و کم شدن از ترس ترک شدن که به رابطه باز شد، باید جای خلاصه کردن، آن سر رابطه را ترک کرد و رفت.

 

 

دنیای سکوت

یک

 سکوت، مثل شب است. هر چقدر هم خیره شوی به خالی بودن و سیاهی‌اش، به تهش نمی‌رسی. شب در تاریکی نمی‌فهمی کجایی، تصویر مشخصی از آنچه اطرافت هست نمی‌بینی. لمس می‌کنی و تمام توجهت توی قوای لامسه‌ات جمع می‌شود. سکوت هم دنیایش شبیه به تاریکی شب است. همه دقت و تمرکزت را جمع می‌کنی توی ذهنت و شروع می‌کنی به تحلیل و لمس کردن حس‌هایت. مسیر حرکت درد را درون بدنت به  آهستگی و با دقت دنبال می‌کنی. حسی که درونت رخنه کرده را لایه به لایه پس می‌زنی و تحلیل می‌کنی. و ناگهان به خودت می‌آیی می‌بینی غرق دنیای درونت شدی و ساحل دور است، دور.

 

در باب زوال نفس و روح

یک

همه ما روزهایی در زندگی داریم که روح‌مان در کف و طاقت‌مان در کف و رنگ‌مان خاکستری‌ست. روزهایی که روحم به کف می‌رود، شروع می‌کنم به مرور باگ‌های زندگی‌ام از بدو خلقتم. که کی بود؟ چی شد؟ که چرا؟ نبش قبر می‌کنم و همه چیز را از زیر خاک بیرون می‌آورم و می‌چینم روبرویم. اینطور وقت‌هاست که نیمی از روحم از کف نشت می‌کند پایین‌تر. چکه چکه چکه…

دو

از نظرت کجا رود، ور برود تو همرهی
رفت و رها نمی‌کنی آمد و ره نمی‌دهی

سعدی

سه

زوال، همین بغل است. آفاق مغربی را تا ته بروی می‌رسی به زوال. فراموش می‌کنی نبودن‌ها و نداشتن‌ها و نخواستن‌های زندگی‌ات را. فراموش می‌کنی حتی چه داری.  یادت از یادت می‌رود. فراموش می‌کنی دغدغه‌هایت را، دل مشغولی‌هایت را، نگرانی‌هایت را. به یاد نخواهی آور چه چیز می‌تواند خوشحالت کند، چه چیز برنجاندت. می‌شوی یک خلاء بزرگ متحرک. به زوال می‌روی. 

چهار

کمبود بعضی از آدم‌ها در زندگی، مثل کمبود هوا برای کسی‌ست که به آسم مبتلاست. که مشوش به دنبال هوایی برای نفس کشیدن، به هر سو گردن دراز کن. که هراسان ببینید هر چقدر سعی می‌کند نفسش بالا نمی‌آید. که ناامیدی‌اش با ترس، وجودش را تسخیر کند و احساس کند مرگ نزدیکش شده. نداشتن بعضی از آدم‌های اینطوری است؛ مثل نداشتن هوا برای نفس کشیدن.

 

تخیل قشنگ‌های گم شده

 

یک

قدرت تخیل‌ ِ قشنگ سازی‌ام را از دست داده‌ام.  پیش از این چند دقیقه سکوت کافی بود تا غرق شوم در خیال‌های قشنگم. تخیل قشنگ‌های توی تاکسی موقع سر کار رفتن، تخیل قشنگ‌های وقت پیاده‌وری، تخیل وقت آشپزی کردن، تخیل ِ قبل خوابی، اول صبحی، سر ظهری، تخیل وقت تلویزیون تماشا کردن، شام خوردن. چند دقیقه کافی بود که بروم و برگردم و حالم خوب شده باشد، سر کیف شده باشم، لبخند نشسته باشد روی لب‌هایم. حالا تخیل قشنگ ندارم دیگر. نگران تخیل قشنگ‌هایم شده‌ام. که کجا رفتند، چه شدند. وقتم را خالی می‌کنم می‌نشینم تمرکز می‌کنم که تخیل قشنگ‌ها را بردارم بیاورم غرق شوم. نمی‌شود.

 

دو

یکی هست درونم که بزرگ شده. دیگر نمی‌شود دستش را بگیرم، دنبال خودم بکشم هر طرف که می‌خواهم. دیگر با یک لبخند آشتی نمی‌کند، با نوازش آرام نمی‌شود. دیگر نمی‌شود با فریاد زدن بر سرش مجبورش کرد کاری کند، نمی‌شود تهدیدش کرد که رو برمی‌گردانی و می‌روی تا با بغض هم که شده دنبالت راه بیفتد.
دلتنگی‌، درونم  بزرگ شده‌ است.

 

سه

سبک نوشتنم را توی این وبلاگ عوض کردم. بلکه جای تخیلی که نمی‌آید، نوشتنم بیاید.

 

هق هق ِ صامت

خودم را مثل ویتنام در زمان جنگ احساس می‌کنم.

سوزان سانتاگ در جدال با مرگ نوشته دیوید ریف

پیشانی‌ام چین می‌خورد. از سمت گوش‌های داغم صدای گنگی توی سرم می‌پیچد و به پلک‌هایی که روی هم فشار می‌دهم هجوم می‌آورد. کف دستم را روی دهانم فشار می‌دهم و با دو انگشتم بینی‌ام را می‌گیرم. همه چیز درونم حبس می‌شود؛ اندوهم، آشوبم، نفسم. همه چیز درونم حبس می‌شود به جز اشکم. و از درونم ترس سرریز می‌شود از وجودم، قاطی اشکم بیرون می‌ریزد. شانه‌هایم تکان می‌خورد. توی سینه‌ام هق هقی صامت است. و نفسم کم می‌آورد از تحمل آنچه درونم نگه داشتم…نفس که می‌کشم، صدای همه چیز درمی‌آید؛ صدای هق هق‌ام دنیا را پر می‌کند.

درد، عصیان نمی‌کند

fplan

 تاریکم
آنچنان که خون در رگ‌هایم
کورمال کورمال می‌رود
و هی صدای افتادن و شکستن چیزی می‌آید
در من چراغی روشن کن

رضا جمالی حاجیانی

درد، تازه که باشد، بیقراری دارد. هق هق گریه دارد. درد، تازه که باشد مثل جوان ِ خام است؛ پر شور و سرکش. زمان رامش می‌کند. درد، کهنه می‌شود و هق هق گریه، می‌شود بغض ِ گره خورده. درد کهنه که می‌شود عصیان نمی‌کند؛ ساکت می‌شود و خیره می‌ماند به زندگی. می‌نشیند گوشه تاریک ِ دل و آدم حتی گاهی فراموشش می‌کند.

درد ِ نبودن آدم‌های زندگی اما، وقتی کهنه شود هم فراموشی نمی‌تواند مثل موریانه آرام و بی صدا بجودش تا تمام شود. درد ِ نبودن ِ آدم‌های زندگی، وقتی دیگر دل را آشوب نکند، وقتی بهانه ندهد به دست، وقتی قیل و قال نکند و با هق هق بیرون نریزد، وقتی کهنه شود، یعنی ته نشین شده. نشسته روی دیواره وجودت، روی تار و پودت و همه تو شده.

درد ِ نبودنت کهنه شده…

آغوشی تسلی بخش؟

سوار قطار شدی و رفتی
حالا باید
در شهری دور باشی
در قلب من چه کار می‌کنی؟

رسول یونان

فکر می‌کنیم بغل، خوب است. فکر می‌کنیم بغل، امن‌ترین جای دنیاست. محکم که بغل شویم، انگار شیره غصه‌مان گرفته می‌شود. محکم که بغل کنیم، انگار دنیا همان جا بین بازوان ماست. هر آنچه بخواهیم برای خود نگه داریم، بغل می‌کنیم. و پناه می‌بریم به بغل کسی که می‌خواهیم بمانیم برایش. فکر می‌کنیم بغل، معجزه می‌کند. فکر می‌کنیم بغل یعنی بخشش و بخشش همان معجزه بزرگ است.

اما جایی هست که می‌بینیم بغل دیگر معجزه نمی‌کند. بغل، خراب شده. هر چقدر هم محکم بغلش کنیم، از بین بازوان‌مان نرم، مثل شن فرار می‌کند. هر چقدر هم که محکم بغل شویم، چیزی درون‌مان تکان نمی‌خورد.
بله. بغل‌ها هم خراب می‌شوند.