پلان اول

زنده باد خیال

 

asalem-khalkhal0(2)

مرجان فرساد می‌خواند: «خونه ما دوره دوره…پشت کوه‌های صبوره…» و آسمان، میدان بازی ابرها با خورشید شده. من در خانه‌‌ نشستم، رو به پنجره‌ای که درخت خانه همسایه را قاب کرده. برگ‌های باریک و بلند درخت خانه همسایه با باد آرام می‌رقصد. دیوانگی دیشبش را در توفان عصر فراموش کرده. فروتن و آهسته نفس می‌کشد. مرجان فرساد می‌خواند: «خونه ما پشت ابرهاست…اونور دلتنگی ماست…» و من در جاده اسالم به سمت خلخال می‌روم. لم داده‌ام روی مبل و سرعتم در جاده چند انگشت در ثانیه است. از خانه‌ها و زمین‌های کشاورزی گذشته‌ام. نقشه گوگل دو سمت جاده را پر از درخت و مرا در جاده‌ای که از دو سو شیب‌های ملایم تپه‌های پر درخت به آن می‌رسند نشان می‌دهد. برگ‌های باریک و بلند درخت همسایه در قاب پنجره می‌رقصند. من در جاده اسالم به خلخالم. باید چای دم کنم. در این جاده چای می‌چسبد.

Advertisements

بازگشت به وبلاگ‌نویسی

اردیبهشت تمام تلاشش را می‌کند که کش بیاید در خرداد. مثل من که همه تلاشم را می‌کنم دوباره برگردم به وبلاگ‌نویسی.
شش سال پیش وقتی شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم، وبلاگ پیشین‌ام یعنی «کیوسک» بر اثر یک اشتباه پاک شده بوده. آن روزها وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی داغ بود. بلاگرها و خواننده‌هایشان ساعت‌ها وقت می‌گذاشتند تا وبلاگ‌ها را بخوانند؛ خواندن آرشیو وبلاگ، سر زدن به لینک‌های کنار صفحه، مرور کامنت‌ها حتی. بعد از این وبلاگ وارد وبلاگ دیگری می‌شدیم و دالان در دالان گم می‌شدیم.
این روزها اما وبلاگ‌نویسی دنیایش کوچک شده. بلاگرها یا رفتند کتاب بنویسند، یا رفتند در شبکه‌های اجتماعی دنبال کننده جمع کنند، یا دامن کشیدند از این وادی و رفتند که فراموش شوند. بعضی‌های‌شان هم هویت واقعی‌شان برای دوستان نزدیک و خانواده‌هایشان لو رفت و نتوانستند با سانسور کردن خودشان به وبلاگ‌نویسی ادامه دهند.
برگشتم ببینم می‌توانم باز هم بلاگر باشم یا نه. ببینم می‌توانم به جای نوشتن یادداشت‌های رسمی و جدی، مرور اخبار، نقل تحلیل‌ها و گزارش‌ها، مثل بلاگرهای قدیمی باشم که همه چیز را (واقعی و خیالی) برمی‌داشتند می‌گذاشتند در یک روایت و طوری می‌نوشتند که فراموش کنی بالا و پایین کنی ببینی این واقعیت است یا خیال.

برمی‌گشتیم

برمی‌گشتیم. برمی‌گشتیم و تهران، نبودنش را از دور به رخم می‌کشید. نبودنش را به رخم می‌کشید و هی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا مرا دوباره ببلعد. ببلعد و سُر دهد توی خیابان‌هایش، اتوبان‌هایش، کنار گذرگاه‌ها و پل‌هایش، ایستگاه‌های اتوبوس و چهارراه‌هایش. من همینطور که سُر می‌خوردم زیر پوست شهر، می دیدم که نیست.

پ.ن: سال‌هاست می‌دانم نیست، سال‌هاست فهمیدم نیست اما هر بار که از قبرستان برمی‌گردم، انگار تازه می‌بینم که نیست.

ک.ن: چه می‌دانستم یکی می‌گوید: اون پرنده‌هه رو! و سر بچرخانم به طرف آسمان، ناگهان گر می‌گیرد جهان… و من همه عمر باید بگردم پی پرنده‌ای که نیست که نبوده است هرگز یا بوده است و همینطور دارد می‌رود سمت سیاره‌ای که سیاره من نیست… وردی که بره‌ها می‌خوانند – رضا قاسمی

ش.ن: باد، لبریز بازی وزیدن بود… شمس لنگرودی

نقطه

خوش به حالت
پیش خودت هستی

علیرضا روشن

یک نقطه هست که من به هر کجای دنیا که رسیده باشد به آن رجعت می‌کند. یک نقطه که من است و باقی راه، من است و تمام نشدن‌ها و نباید‌ها و بایدها. یک نقطه هست که نقطه وجودم است. من، دست و پا بزند، بدود، تغییر کند، بخواهد، اصرار کند، تلاش کند…باز هم برمی‌گردد روی آن می‌ایستد. یک نقطه هست که من به آن رجعت می‌کند، با یک منظره، با یک افق. من با کشی به آن نقطه وصل است، هر چقدر بیشتر زور بزند که دور شود از آن، با شتاب بیشتری به سمتش بازمی‌گردد.

پ.ن: من خسته است.

در دوری

بعیدم
این حال
گذشته نمی‌شود
شین- کاف

حال، چیزی است که سال‌هاست برایم کش می‌آید. پرم از چیزهایی که نگذشته‌اند. سنگین سنگین می‌روم؛ هی کندتر. و همیشه فکر می‌کنم باید دور شوم. به طرز ساده‌لوحانه‌ای گمان می‌کنم می‌شود با دور شدن، همه چیز را پاک کرد. انگار در دورها، فراموشی دم دست است. دور از آدم‌ها، دور از عادت‌ها، دور از شهر، دور از معاشرت، دور ِ دور ِ دور. پس دور می‌شوم. اما همیشه کنج همان دوری‌هاست که می‌بینم همه چیز حی و حاضر است، با چین و شکنی واضح‌تر، پر رنگ‌تر. دوری، خالی است. خالی از هر صدایی، هر رفت و آمدی، نشانی. دوری، یک سن بزرگ خالی است که نور به میانه‌اش می‌تابد. به دوری برسی، آهسته آهسته همه چیزها از تاریکی گوشه‌های سن، سر در می‌آورند و به میانه سن می‌آیند. و آنجاست که بهتر از هر وقت دیگری می‌توانی ببینی‌شان.
دارم دور می‌شوم و حال، گذشته نمی‌شود.

روز نود و دوم؛ مرا خیال کن

من به درون خویش سقوط می‌کنم
بی آنکه
به ته برسم

اکتاویو پاز

روزنوشت:  نه اینکه من خودم نمی‌دانستم. می‌دانستم. اما من آدم ِ خیالاتم هستم. من خیال ِ آدم‌ها را زندگی می‌کنم. خودشان جای دیگرند به وقت زندگی دیگر. اما خیالشان آمیخته با لجاجت در من مداومت دارد و من در لجاجت خیال آنها، بودنم را شکل می‌دهم. من، بودنم یک جور ِ دور، خوب است. نزدیک که بشوم به خیالاتم می‌بازم. باختن به آدم‌ها راحت‌تر است تا خیالات ِ پرورده به جان و لبخند.

پی‌نوشت: فرو می‌روم، دست و پا نمی‌زنم.

روز نود و یکم؛ از دور می‌خوانمت

ای کاش کسی بود
نزد او می‌رفتیم

علی صالحی

روزنوشت: یک نفر گفت توهم زیبایی بود. راست می‌گفت. توهم زیبایی بود. زیبایی، دور که باشد زیباست. نزدیک که بروی دیگر زیبایی را آنطور که چشم‌اندازش حیرانت کرده بود نمی‌بینی. می‌افتی در جاده، فرو می‌روی زیر سایه درخت‌ها. سقوط می‌کنی در چشم‌انداز زیبا. زیبایی درونش زیبا نیست. درونش، گوشه و کنارش می‌توان خرابه پیدا کرد، آشغال‌هایی که تپه کرده‌اند گوشه‌ای تا بسوزانند، سنگ‌هایی که در راه زیر پایت می‌رود و خاکی که از جاده بلند می‌شود. اینها هیچ شباهتی به آن چشم‌انداز زیبایی که بر فراز تپه دور دیده بودی نیست. باید که فرو نرفت، نزدیک نشد. نزدیک شدن مثل نور زیاد است.

پی‌نوشت: دور می‌شود.

روز نود؛ چرتکه‌ام را با خود ببر

و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند

غلامرضا بروسان

روزنوشت: تجربه آدم را محتاط می‌کند. تجربه پشت تجربه، عینک به چشمت می‌زند و چرتکه به دستت می‌دهد. می‌نشاندت پشت میزی رو به دنیایت، نگاه می‌کنی چرتکه می‌اندازی، نشانه‌ها را یکی یکی با چرتکه‌ات تبدیل می‌کنی و می‌نویسی. هی جمع می‌کنی، ضرب می‌کنی، تفریق می‌کنی. احتمالات را می‌نویسی کنار نتیجه و فرمولش را در می‌آوری. می‌روی می‌روی می‌روی، عینک بر چشم و چرتکه در دست. تجربه، چنین کاری با آدم‌ها می‌کند. تجربه، روح را به بند می‌کشد، سرکوب می‌کند.

پی‌نوشت: شکنجه، آن سوی فراموشی هم هست؟