پلان اول

برمی‌گشتیم

برمی‌گشتیم. برمی‌گشتیم و تهران، نبودنش را از دور به رخم می‌کشید. نبودنش را به رخم می‌کشید و هی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا مرا دوباره ببلعد. ببلعد و سُر دهد توی خیابان‌هایش، اتوبان‌هایش، کنار گذرگاه‌ها و پل‌هایش، ایستگاه‌های اتوبوس و چهارراه‌هایش. من همینطور که سُر می‌خوردم زیر پوست شهر، می دیدم که نیست.

پ.ن: سال‌هاست می‌دانم نیست، سال‌هاست فهمیدم نیست اما هر بار که از قبرستان برمی‌گردم، انگار تازه می‌بینم که نیست.

ک.ن: چه می‌دانستم یکی می‌گوید: اون پرنده‌هه رو! و سر بچرخانم به طرف آسمان، ناگهان گر می‌گیرد جهان… و من همه عمر باید بگردم پی پرنده‌ای که نیست که نبوده است هرگز یا بوده است و همینطور دارد می‌رود سمت سیاره‌ای که سیاره من نیست… وردی که بره‌ها می‌خوانند – رضا قاسمی

ش.ن: باد، لبریز بازی وزیدن بود… شمس لنگرودی

نقطه

خوش به حالت
پیش خودت هستی

علیرضا روشن

یک نقطه هست که من به هر کجای دنیا که رسیده باشد به آن رجعت می‌کند. یک نقطه که من است و باقی راه، من است و تمام نشدن‌ها و نباید‌ها و بایدها. یک نقطه هست که نقطه وجودم است. من، دست و پا بزند، بدود، تغییر کند، بخواهد، اصرار کند، تلاش کند…باز هم برمی‌گردد روی آن می‌ایستد. یک نقطه هست که من به آن رجعت می‌کند، با یک منظره، با یک افق. من با کشی به آن نقطه وصل است، هر چقدر بیشتر زور بزند که دور شود از آن، با شتاب بیشتری به سمتش بازمی‌گردد.

پ.ن: من خسته است.

در دوری

بعیدم
این حال
گذشته نمی‌شود
شین- کاف

حال، چیزی است که سال‌هاست برایم کش می‌آید. پرم از چیزهایی که نگذشته‌اند. سنگین سنگین می‌روم؛ هی کندتر. و همیشه فکر می‌کنم باید دور شوم. به طرز ساده‌لوحانه‌ای گمان می‌کنم می‌شود با دور شدن، همه چیز را پاک کرد. انگار در دورها، فراموشی دم دست است. دور از آدم‌ها، دور از عادت‌ها، دور از شهر، دور از معاشرت، دور ِ دور ِ دور. پس دور می‌شوم. اما همیشه کنج همان دوری‌هاست که می‌بینم همه چیز حی و حاضر است، با چین و شکنی واضح‌تر، پر رنگ‌تر. دوری، خالی است. خالی از هر صدایی، هر رفت و آمدی، نشانی. دوری، یک سن بزرگ خالی است که نور به میانه‌اش می‌تابد. به دوری برسی، آهسته آهسته همه چیزها از تاریکی گوشه‌های سن، سر در می‌آورند و به میانه سن می‌آیند. و آنجاست که بهتر از هر وقت دیگری می‌توانی ببینی‌شان.
دارم دور می‌شوم و حال، گذشته نمی‌شود.

روز نود و دوم؛ مرا خیال کن

من به درون خویش سقوط می‌کنم
بی آنکه
به ته برسم

اکتاویو پاز

روزنوشت:  نه اینکه من خودم نمی‌دانستم. می‌دانستم. اما من آدم ِ خیالاتم هستم. من خیال ِ آدم‌ها را زندگی می‌کنم. خودشان جای دیگرند به وقت زندگی دیگر. اما خیالشان آمیخته با لجاجت در من مداومت دارد و من در لجاجت خیال آنها، بودنم را شکل می‌دهم. من، بودنم یک جور ِ دور، خوب است. نزدیک که بشوم به خیالاتم می‌بازم. باختن به آدم‌ها راحت‌تر است تا خیالات ِ پرورده به جان و لبخند.

پی‌نوشت: فرو می‌روم، دست و پا نمی‌زنم.

روز نود و یکم؛ از دور می‌خوانمت

ای کاش کسی بود
نزد او می‌رفتیم

علی صالحی

روزنوشت: یک نفر گفت توهم زیبایی بود. راست می‌گفت. توهم زیبایی بود. زیبایی، دور که باشد زیباست. نزدیک که بروی دیگر زیبایی را آنطور که چشم‌اندازش حیرانت کرده بود نمی‌بینی. می‌افتی در جاده، فرو می‌روی زیر سایه درخت‌ها. سقوط می‌کنی در چشم‌انداز زیبا. زیبایی درونش زیبا نیست. درونش، گوشه و کنارش می‌توان خرابه پیدا کرد، آشغال‌هایی که تپه کرده‌اند گوشه‌ای تا بسوزانند، سنگ‌هایی که در راه زیر پایت می‌رود و خاکی که از جاده بلند می‌شود. اینها هیچ شباهتی به آن چشم‌انداز زیبایی که بر فراز تپه دور دیده بودی نیست. باید که فرو نرفت، نزدیک نشد. نزدیک شدن مثل نور زیاد است.

پی‌نوشت: دور می‌شود.

روز نود؛ چرتکه‌ام را با خود ببر

و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می‌کند

غلامرضا بروسان

روزنوشت: تجربه آدم را محتاط می‌کند. تجربه پشت تجربه، عینک به چشمت می‌زند و چرتکه به دستت می‌دهد. می‌نشاندت پشت میزی رو به دنیایت، نگاه می‌کنی چرتکه می‌اندازی، نشانه‌ها را یکی یکی با چرتکه‌ات تبدیل می‌کنی و می‌نویسی. هی جمع می‌کنی، ضرب می‌کنی، تفریق می‌کنی. احتمالات را می‌نویسی کنار نتیجه و فرمولش را در می‌آوری. می‌روی می‌روی می‌روی، عینک بر چشم و چرتکه در دست. تجربه، چنین کاری با آدم‌ها می‌کند. تجربه، روح را به بند می‌کشد، سرکوب می‌کند.

پی‌نوشت: شکنجه، آن سوی فراموشی هم هست؟

روز هشتاد و نهم؛ خالی

آن بیش مرنجانم
آرزوست

شمس

روزنوشت: خالی بودن بد نیست. روزهایی هم در تقویم داشته باشیم که خالی از هر حرفی هستیم. حرف زدن خوب است، آدم را سبک می‌کند. اما جایی هست که هی تکرار می‌کنی. تکرار نکنیم. حرف‌مان از دست می‌رود.

پی‌نوشت: کنج لاکش جمع شده باشد و راهی به آفتاب نجوید.

روز هشتاد و هشتم؛ بستگی داشته باش به من، من کشش دارم

منی که تمام احساساتم
کمی شبیه اندوه است

تورگوت اویار

روزنوشت: چرخید و رفت. از رفتن که حرف می‌زنیم همیشه ذره‌ای امید به بازگشت ته گلوی‌مان سنگینی می‌کند. رفتن، مفهومی دارد که گره خورده به برگشت. برگشت باید حس عجیبی داشته باشد؛ شیرینی آمیخته به کلافگی و گاهی اشتیاق. بستگی به رفتن دارد و نیز بستگی به برگشتن. این «بستگی» همه جای زندگی‌مان حضوری پررنگ دارد و ما را معلق نگه می‌دارد. همه چیز به بقیه چیزها بستگی دارد. این بقیه چیزها، اهمیت زیادی دارد. باید آنقدر کشش داشته باشد که بستگی‌ها را محکم کند و احتمال را بالا ببرد. من آدم احتمالات هستم، آدم بستگی داردها و چیزها برایم قطعیت ندارد. قطعیت داشتن خوب است اما. آدم باید قاطع باشد؛ برود، بماند، دوست بدارد، متنفر شود. یک جوری که عرصه احتمالات تنگ شود بر آدم‌. یک جوری که آن یک ذره امید، نماند ته گلو که سنگینی کند. اوضاع بشود همان مرگ یک بار شیون یک بار. تمام شود برود پی کارش.

پی‌نوشت: بستگی داشته باش به من، من کشش دارم.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 7,765 مشترک دیگر بپیوندید