پلان اول

چرا بعضی آدم‌ها اینطوری هستند؟

بعضی آدم‌ها اینطوری هستند. هر چقدر بیشتر بخواهی‌شان، دورتر می‌شوند. هر چقدر واضح‌تر ببینند داری تلاش می‌کنی برای رضایت‌شان، بیشتر ناراضی‌ می‌شوند. هر چقدر بیشتر بفهمند نیازت به حضورشان را، گم و گورتر می‌شوند. هر چقدر بیشتر بدانند چه اندازه دوست‌شان داری، بی‌تفاوت‌تر می‌شوند. هر چقدر بیشتر بخواهی بمانند، بیشتر دل‌شان می‌خواند بروند. و در حالی که تو فکر می‌کنی هر چقدربیشتر نشان بدهی، این آدم‌ها بیشتر می‌فهمند، آنها هیچ چیز نمی‌فهمند و دل‌شان هم نمی‌خواهد که بفهمند.

بعضی آدم‌ها اینطوری‌اند: خلاف جریان. هر چقدر بیشتر پارو بزنی به سمت‌شان تا برسی بهشان، بر خلاف جریان پارو می‌زنند تا دور شوند از شما. چرا بعضی آدم‌ها اینطوری هستند؟

سقف را بردار

گفت کار کن، زیاد و با دقت. گفت فقط اینطوری می‌شود از این حجم سنگین و سیاه فکرهایت فرار کنی و آرام شوی. ما کلا خانواده سخت‌کوشی هستیم. به گمانم به خاطر همین فراموش کردن است که استعدادش را نداریم و از پدربزرگم ارث رسیده است. از آن ارثیه‌های مصیبت‌باری که مانند طلسم یقه‌ات را گرفته و هیچ وردی هم باطلش نمی‌کند. باطل کردن خوب است، رهایی می‌آورد و ما هیچ‌وقت نتوانستیم از طلسم یاد آدم‌های زندگی‌مان خلاص شویم. وقتی همه‌ خانواده کوچک‌مان خانه باشیم و سکوت کرده باشیم، نزدیکی‌های سقف خانه‌مان چیزی شبیه به میدان انقلاب می‌بینی، شبیه به میدان امام حسین، حسن‌آباد، چهارراه گلوبندک؛ تار و سیاه و سفید. آدم‌های زندگی‌مان از یادمان جدا می‌شوند و تا سقف بیشتر بالا نمی‌روند. آنجا ازدحام می‌کنند و در رفت و آمد از اتاقی به اتاقی دیگرند. من که می‌گویم تقصیر سقف خانه است. اگر سقف نداشتیم، آن موقع که یاد آدم‌ها از ذهن‌مان جدا می‌شدند و بالا می‌رفتند، می‌رفتند که می‌رفتند. باد با خودش می‌بردشان و ما خلاص می‌شدیم. باد هم چیز خوبی است، برای پیچیدن لای موها، برای بازی با پرده‌ها، برای بردن یاد آدم‌ها از خانه‌ وارثان بی استعدادی در فراموشی؛ اگر سقفی نباشد.

پ.ن: من باد را دوست دارم، اما سقف خانه‌مان هم خوب است. خوب است فراموش نمی‌کنم. فراموش شدن درد دارد. من آدم‌هایم را دوست دارم به آنها درد نمی‌دهم. بله.

لامنقطع‌ام آرزوست

جایی هم هست که باید دیگران را رها کنی. واگذارشان کنی به تنهایی‌شان، به وجدان‌شان، به خودشان. بروی بنشینی کنج زندگی، دل بدهی به امید و منتظر بمانی تا آن‌چیزی که تو مدت‌هاست خودت را به در و دیوار می‌زنی تا نشان‌شان بدهی، دریابند. جایی هم هست که می‌فهمی برای زدن حرف‌های تلخ، بیرون ریختن دلخوری‌ها و نشان دادن خشمت، همیشه وقت هست. جایی که می‌فهمی برای به آخر رسیدن همیشه وقت هست و این تلخی‌ها و عیان کردن دلخوری‌ها و ریختن خشم در صدا و نگاهت برای همان وقت ِ آخر است. می‌فهمی صبوری یعنی فروخوردن حرف‌های تلخ و پوشیدن دل شکستگی‌ به امید اینکه هیچگاه فرصت بروزش را پیدا نکنی.

جایی هست که دوست داری به همه چیز و همه کس، به زندگی فرصت بدهی با تو به وقت ِ آخر نرسند. از همین‌جاهاست، همینطور که هی به آدم‌های زندگی‌ات فرصت می‌دهی حقیقت تو را بازیابند، اندوه بی سر و صدا تو را و زندگی‌ات را می‌خورد. و اگر دیر شود و دیر برگردند و دیر برسند؛ تمام می‌شوی.

پ.ن: این روزها چقدر «جا» پیدا می‌کنم…یک جایی هست….یک جایی هست. ای کاش لامنقطع بود این زندگی لامصب.

تقصیر چشم‌های آستیگماتم است

آغوش تو
چتر نجات من است،
چرا باز نمی‌شود؟

علیرضا امک‌چی

 

تازگی فکر می‌کنم تقصیر چشم‌هایم است. چشم‌هایم آستیگمات می‌بیند. آستیگمات دیدن ساده‌ترین نمادش گم شدن بین خطوط موازی و نزدیک به هم است. اینطوری که خیره می‌شوی و بین خطوط گم می‌شوی، بعضی را می‌بینی، بعضی را نمی‌بینی، بعضی را اغراق شده می‌بینی و چند تایی را خمیده. اینطوری آستیگمات می‌بینی؛ پیچیده و درهم و تار و کم و زیاد. با چشم‌های آستیگمات هر لحظه ممکن است واقعیت را تحریف شده ببینی؛ چیزی حذف می‌شود، چیزی اضافه می‌شود و این به انتخاب تو و  چشم‌هایت نیست.

تقصیر چشم‌هایم است شاید که زندگی‌ام آستیگمات شده با واقعیت‌های تحریف شده، با آدم‌های آستیگماتی، عشق‌های آستیگماتی، آرزوهای آستیگماتی، دلتنگی‌های آستیگماتی، رنج‌های آستیگماتی. در هم و پیچیده، دو تا دو تا و منحنی، اغراق شده، جایی حذف شده، گاهی مبهم.

دیر می‌فهمی در زندگی آستیگماتی نباید به هیچ چیز مطمئن باشی چون همیشه دورترها، نقطه‌ای وجود دارد که وقتی به آن برسی ناگهان خوب می‌بینی که هیچ چیز آنطور که فکر می‌کردی نبوده و تنها واقعیت خودت بودی و فکرت و حست. و کدام حس و وجود و فکر واقعی است که با خیال گره خورده باشد و به سامان شود.

غیر منصفانه

منصفانه نیست؛ در دنیایی که خیلی چیزها از بین می‌رود، بعضی چیزها از بین نمی‌رود. بعضی وقت‌ها انتخابی هم در کار نیست؛ تصادفی است. انگار در ابتدای خلقت هر آدمی، یکی هست که دکمه shuffleاش را می‌زند برای آنچه می‌ماند و آنچه می‌رود. و دست بر قضا خیلی وقت‌ها آنچه از دست می‌رود…ای وای و آنچه از بین نمی‌رود…ای وای. این است بازی دو سر باخت.

پ.ن: چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟ / اندوهم چون کودکی‌ست / هر روز زیباتر می‌شود / و بزرگ‌تر – نزار قبانی

آنجا

جایی در زندگی هست که به آن می‌رسی و دیگر از آن نمی‌گذری که به جای دیگری برسی.

و تو پُر نمی‌شوی

کنج ِ خودت جمع می‌شوی؛ روزها، ماه‌ها. دست می‌کشی از قدم زدن در خیابان‌های محبوبت، از چای خوردن در کافه همیشگی‌ات، از معاشرت با دوستانت، از گوش کردن به موسیقی‌، از ورق زدن کتاب‌ها، خواندن شعرها، مرور عکس‌ها، خاطره‌ها، دست می‌کشی از عاشقانه‌هایت حتی. دور از زندگی‌ات، کنجی، دست‌ها گرده کرده دور خودت، با چشم‌هایت می‌نشینی. بماند که اندوه را حل می‌کنی یا اندوه تو را حل می‌کند، اما بالاخره یک وقتی از جای خودت بلند می‌شوی. سرک می‌کشی به خیابان‌ها، کافه‌ها، کتابخانه‌ات، آلبوم عکست، خاطره‌هایت و شروع می‌کنی به معاشرت، به موسیقی گوش کردن، فیلم دیدن، کتاب خواندن، قدم زدن.
آن وقت است که می‌فهمی همه چیز همانطور مانده؛ خیابان‌ها، کافه‌ها، کتاب‌ها، خاطره‌ها، عکس‌ها، آدم‌ها. آنجا می‌بینی راحت کم می‌شوی. اما این همه چیز از تو کم نتواند شد. نه فقط کم نتواند شد که بی‌وقفه به تو اضافه می‌کنند؛ عشق را، دلتنگی را، اندوه را، شادی را. پُر نمی‌شوی…پُر نمی‌شوی.

از آن همیشه تا این همیشه

همیشه‌ها عوض می‌شوند. یک جایی می‌بینی دیگر هیچ چیز مثل همیشه نیست؛ کارت، حالت، عشقت. چیزهای جدید می‌بینی، حرف‌های جدید می‌شنوی، حالت غریب می‌شود، موریانه‌ها به جانت می‌افتد که از کی این «همیشه» شروع کرده به تغییر کردن. خودکار می‌اندازی توی حلقه نوار و هی می‌چرخانی به عقب، هی برمی‌گردی، هی برمی‌گردی. دنبال نشانه‌ می‌گردی؛ حرفی، حسی، رفتاری، اشتباهی. تمام توانت را جمع می‌کنی تا به یاد بیاوری کجا بی‌توجه بودی، کجا غافل شدی. خودت را می‌جوی بلکه هضم کنی چه بودی، چه کردی، چه هستی.
زمان که بگذرد، خسته که شوی از هی جویدن خودت، تفاله‌ روح و روانت که بر جا ماند ناگهان می‌بینی حالا یک همیشه دیگر داری. می‌بینی آن حرف‌های جدید، رفتارهای نو، حال غریب حالا دیگر تبدیل به همان عادتی شده که اسمش را می‌گذاری «همیشه». یکهو به خودت میایی و می‌بینی لا به لای حرف‌هایت گفتی اوضاع مثل «همیشه» است و منظورت همان چیزهای جدید است، همان رفتار نو، همان حال غریبی که چندی پیش مثل موریانه به جانت افتاده بود. و می‌بینی چه آرام نشستی «همیشه» را زندگی می‌کنی.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 5,724 مشترک دیگر بپیوندید