پلان اول

فراموشی ِ دنیا

یکی از عوارض زیاد در خانه ماندن، فراموش کردن دنیاست؛ خیابان‌ها، آدم‌ها، مغازه‌ها، پارک و کوه و دشت. برای من این اولین بار نیست که مجبورم مدت طولانی در خانه بمانم. طی دو سه سال اخیر بارها پیش آمده مجبور شدم برای مدتی در خانه بمانم. بلند مدت‌ترینش چهل و هشت روز بود. چهل و هشت روز از خانه بیرون نرفتم. دنیا فراموشم شده بود. دیگر تصوری از دنیای بیرون از خانه نداشتم. انگار پشت ِ در، چیزی جز سیاهی نبود و خانه کوچک ما، سیاره مسقف معلقی بود. بعد از چهل و هشت روز نیز به اندازه چهل دقیقه قدم زدم؛ رفت و برگشت.

حالا گذراندن این روزها برای من چندان سخت نیست. نه فقط چندان سخت نیست که دوستش هم دارم. دلم می‌خواهد دنیای بیرون خانه را فراموش کنم. ما سه تن باشیم. ما سه تن.

کارمایی که نیست

وبلاگ کنار کارما پاک شده. یکی دو ماه پیش آخرین پستش را خواندم که نوشته بود پس از ده سال وبلاگنویسی مدام، دیگر نمی‌نویسد. یکی از ناراحت‌کننده‌ترین خبرها بود. آن هم برای من که همیشه یک تب ِ جداگانه برای این وبلاگ، باز داشتم. تب وبلاگ را بستم. این روزها که در تردید نوشتن دوباره پلان اول بودم، برگشتم تا دوباره کنار کارما را بخوانم. خواندن آرشیو وبلاگ‌ها برای کسانی که وبلاگ‌باز هستند، نوعی تسکین است، نوعی تفریح، تمدد اعصاب، خاطره‌بازی. خانم کارما وبلاگش را پاک کرده. این فقط کارما نیست که وبلاگش را پاک کرده. کسری فروهی هم همین کار را کرد. وبلاگ در قند قزل آلا را بست. فرقی هم با پاک کردن ندارد.

فکر می‌کنم اولین چیزی که وبلاگ‌نویس‌ها باید یاد بگیرند، گذاشتن نقطه و رفتن است. بی آنکه راه ِ آمده را پاک کنند. این شاید تنها کاری است که در قبال خواننده‌ها باید انجام دهند.

رسوبات ذهنی

بعضی چیزها در آدم رسوب می‌کند. مثل زخمی که خوب می‌شود اما جایش باقی می‌ماند. هر از گاهی یا خودت روی آن دست می‌کشی یا کسی یا چیزی یادت می‌اندازند که چنین زخمی، رسوبی داری. همین است که گاهی می‌خندی اما چشم‌هایت برق نمی‌زند. که می‌دوی اما شوق رسیدن نداری. که آرام نشسته‌ای اما بیقراری.

می‌خندم. می‌دوم. زندگی می‌کنم. اما چیزی در من رسوب کرده.

پ.ن: باید کمی بگذرد تا قلمم برای اینجا خودش را پیدا کند.

ترس از بی کجایی

چند بهار آمده و رفته. چند شنبه و چند روز ِ «شروع می‌کنم». نه من نوشتم و نه این وبلاگ، وبلاگ شد دوباره. امروز برای پری نامه می‌نوشتم. درباره سردرگمی؛ بیماری زمانه ما که تا هنگام مرگ دست از گریبان بسیاری از ما برنمی‌دارد. گفتم وقتی می‌نویسی، می‌گذاری در گنجه قلبت، هیچ. اما وقتی می‌نویسی و منتشرش می‌کنی یعنی منتظر خوانده شدنی و اگر خوانده نشوی دلسرد و ناامید خواهی شد. شاید همین ترس است که باعث شده روزها بیایند و بروند و من چیزی ننویسم. ترس از خوانده نشدن. ترس از یک فریاد ِ بی صدا بودن. هیچ بودن. هیچ کجا نبودن.

بعد از نوشتن این حرف‌ها بود که برگشتم اینجا. اینجا نه هیچ جای دیگری. نه هیچ وبلاگ ِ تازه راه‌انداخته شده دیگری با نام دیگری عنوان دیگری. اینجا، برگشتم. راه‌اندازی یک وبلاگ تازه با نامی تازه، چیزی در روزهایی که پشت سر گذاشته شده را تغییر نمی‌دهد. گذشته را نمی‌توان پاک کرد. دور انداخت. نمی‌توان هیچ وقت از نو شروع کرد. فقط می‌توان قوی‌تر بود و «باز» شروع کرد.

حالا اینجا هستم. نمی‌دانم دلسرد می‌شوم باز یا نه. ولی حالا اینجا هستم.

زنده باد خیال

 

asalem-khalkhal0(2)

مرجان فرساد می‌خواند: «خونه ما دوره دوره…پشت کوه‌های صبوره…» و آسمان، میدان بازی ابرها با خورشید شده. من در خانه‌‌ نشستم، رو به پنجره‌ای که درخت خانه همسایه را قاب کرده. برگ‌های باریک و بلند درخت خانه همسایه با باد آرام می‌رقصد. دیوانگی دیشبش را در توفان عصر فراموش کرده. فروتن و آهسته نفس می‌کشد. مرجان فرساد می‌خواند: «خونه ما پشت ابرهاست…اونور دلتنگی ماست…» و من در جاده اسالم به سمت خلخال می‌روم. لم داده‌ام روی مبل و سرعتم در جاده چند انگشت در ثانیه است. از خانه‌ها و زمین‌های کشاورزی گذشته‌ام. نقشه گوگل دو سمت جاده را پر از درخت و مرا در جاده‌ای که از دو سو شیب‌های ملایم تپه‌های پر درخت به آن می‌رسند نشان می‌دهد. برگ‌های باریک و بلند درخت همسایه در قاب پنجره می‌رقصند. من در جاده اسالم به خلخالم. باید چای دم کنم. در این جاده چای می‌چسبد.

بازگشت به وبلاگ‌نویسی

اردیبهشت تمام تلاشش را می‌کند که کش بیاید در خرداد. مثل من که همه تلاشم را می‌کنم دوباره برگردم به وبلاگ‌نویسی.
شش سال پیش وقتی شروع به نوشتن در این وبلاگ کردم، وبلاگ پیشین‌ام یعنی «کیوسک» بر اثر یک اشتباه پاک شده بوده. آن روزها وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی داغ بود. بلاگرها و خواننده‌هایشان ساعت‌ها وقت می‌گذاشتند تا وبلاگ‌ها را بخوانند؛ خواندن آرشیو وبلاگ، سر زدن به لینک‌های کنار صفحه، مرور کامنت‌ها حتی. بعد از این وبلاگ وارد وبلاگ دیگری می‌شدیم و دالان در دالان گم می‌شدیم.
این روزها اما وبلاگ‌نویسی دنیایش کوچک شده. بلاگرها یا رفتند کتاب بنویسند، یا رفتند در شبکه‌های اجتماعی دنبال کننده جمع کنند، یا دامن کشیدند از این وادی و رفتند که فراموش شوند. بعضی‌های‌شان هم هویت واقعی‌شان برای دوستان نزدیک و خانواده‌هایشان لو رفت و نتوانستند با سانسور کردن خودشان به وبلاگ‌نویسی ادامه دهند.
برگشتم ببینم می‌توانم باز هم بلاگر باشم یا نه. ببینم می‌توانم به جای نوشتن یادداشت‌های رسمی و جدی، مرور اخبار، نقل تحلیل‌ها و گزارش‌ها، مثل بلاگرهای قدیمی باشم که همه چیز را (واقعی و خیالی) برمی‌داشتند می‌گذاشتند در یک روایت و طوری می‌نوشتند که فراموش کنی بالا و پایین کنی ببینی این واقعیت است یا خیال.

برمی‌گشتیم

برمی‌گشتیم. برمی‌گشتیم و تهران، نبودنش را از دور به رخم می‌کشید. نبودنش را به رخم می‌کشید و هی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد تا مرا دوباره ببلعد. ببلعد و سُر دهد توی خیابان‌هایش، اتوبان‌هایش، کنار گذرگاه‌ها و پل‌هایش، ایستگاه‌های اتوبوس و چهارراه‌هایش. من همینطور که سُر می‌خوردم زیر پوست شهر، می دیدم که نیست.

پ.ن: سال‌هاست می‌دانم نیست، سال‌هاست فهمیدم نیست اما هر بار که از قبرستان برمی‌گردم، انگار تازه می‌بینم که نیست.

ک.ن: چه می‌دانستم یکی می‌گوید: اون پرنده‌هه رو! و سر بچرخانم به طرف آسمان، ناگهان گر می‌گیرد جهان… و من همه عمر باید بگردم پی پرنده‌ای که نیست که نبوده است هرگز یا بوده است و همینطور دارد می‌رود سمت سیاره‌ای که سیاره من نیست… وردی که بره‌ها می‌خوانند – رضا قاسمی

ش.ن: باد، لبریز بازی وزیدن بود… شمس لنگرودی

نقطه

خوش به حالت
پیش خودت هستی

علیرضا روشن

یک نقطه هست که من به هر کجای دنیا که رسیده باشد به آن رجعت می‌کند. یک نقطه که من است و باقی راه، من است و تمام نشدن‌ها و نباید‌ها و بایدها. یک نقطه هست که نقطه وجودم است. من، دست و پا بزند، بدود، تغییر کند، بخواهد، اصرار کند، تلاش کند…باز هم برمی‌گردد روی آن می‌ایستد. یک نقطه هست که من به آن رجعت می‌کند، با یک منظره، با یک افق. من با کشی به آن نقطه وصل است، هر چقدر بیشتر زور بزند که دور شود از آن، با شتاب بیشتری به سمتش بازمی‌گردد.

پ.ن: من خسته است.