دلم جمعههای بچگی میخواهد. جمعههای تابستان کودکی در شیراز. همان روزها که ظهرها فقط بلد بودیم پنج شش نفری لای دست و پای بزرگترها که سفره میچیدند بدویم و فریادشان را به آسمان ببریم که بچه برو کنار. بچه نکن. اما باز بدویم و بخندیم و به ته دیگ و کتلت و سبزیها ناخنک بزنیم. دلم سفرههای روی تخت خانه مادربزرگ توی همان حیاط بزرگ را میخواهد کنار درختچه گل کاغذی. سفرههای توی اتاق تو در توی پشتی که آفتاب از پنجره قدی و رنگی آن روی سفره پهن میشد. سفرههای شام توی همان حیاط که از بوی گلهای شببو مست میشدیم. دلم خندههای نیمه شب تابستان را میخواهد وقتی پنج شش تشک کنار هم پهن میکردیم و ریز ریز توی تاریکی میخندیدیم و مادربزرگ از اتاق بغلی خوابالود هی داد میزد بخوابید و ما هی میخندیدیم .
سالهاست نه روز جمعه داریم و نه مادربزرگ را.
من گفتم باید کتابخانه را جمع کنم. گفتم باید خودم را از شر این همه اوهام خلاص کنم. گفتم کارم شده زندگی در خیالات این نویسندهها که چقدر دنیایشان خوب است. اگر هم بد است آخر داستان، حال همه خوب میشود. تقریبا هیچ چیز شبیه به دنیای که حالا در آن زندگی میکنم نیست. در این هفت طبقه کتابخانه و آن کمد که طبقه زیرینش تا سقف کتاب چیده شده، همهمه است. گفتم باید کتابخانه را جمع کنم و دیگر کتاب نخرم. بلکه خلاص شوم از ازدحام این همه آدم خوشبخت و کمتر، آدم بدبخت. بلکه خودم بمانم و خودم، بفهمم باید چکار کنم.
توقع و انتظار بد است. خوب نیست. یکجوری ادم را به فنا می دهد. ادم نباید هی بگوید اگر من بودم فلان میکردم، فلان نمیکردم. پس چرا؟ ادم باید بفهمد که خودش نیست. و این، دیگران هستند. و دیگران، همانی هستند که خودشان میخواهند و خودشان اینطوری میخواهند. و این هیچ ربطی به چیزهایی که آدم میخواهد ندارد. این فهمیدنها سخت است. آدم باید جلوی یک کلمه را بگیرد، باید حصار بکشد دور ذهنش و اجازه ورود ندهد. آدم باید کلمه "چرا" را قرنطینه کند
باید میرفتم اما هنوز نرفتم. هینجوری نشستم و به زنهای مرده فکر میکنم. حتی مادرم هم امده نشسته اینجا کنار دستم. اما او به زنهای مرده فکر نمیکند. او به من فکر میکند اما نمیدانم چه فکری. من باید زودتر میرفتم که مادرم نیاید من را ببیند و فکر کند. هر چند ما خانوادگی زیاد فکر میکنیم. فقط فکر کردنمان به جایی نمیرسد. ما به صورت طبیعی و ژنتیکی میتوانیم به چیزهای زیادی به صورت همزمان فکر کنیم. مثلن من همینطوری که دارم به این فکر میکنم که باید میرفتم چرا نرفتم دارم به زنهای مرده هم فکر میکنم و به مادرم، و به پدرم که پیر شده و به یحیی، هاشم، الیاس، اسحاق، من به مرجان فکر میکنم و به کار سومم فکر میکنم. در عین حال دارم به یک اسم دیگر فکر میکنم. و هی میگویم نمیشود ما یکهو پرت شویم وسط یک اتاق درب و داغان کنار یک بخاری نفتی علادین که رویش یک قابلمه مسی کج و کوله است توش شلغم است یا سیب زمینی یا هر کوفت دیگر. بعد ببینیم داریم با یک دستمال چرک پشت رادیو کوچک باتری داری را تمیز میکنیم. رادیویی که اصلن باتری هم ندارد. هیچ هم فکر این را نکنیم که گذشتهمان چه بوده. هیچ کسی هم نداشته باشیم و تنها عشق زندگیمان سر زا رفته باشد. بچه هم رفته باشد. بعد ما مانده باشیم و هی پیر شده باشیم. پر از چین و چروک. و نگهبان باشیم. دربان. هیچ چیزی از سیاست و اقتصاد و اینترنت و کوفت و زهرمار ندانیم. فقط بدانیم باید قفل پشت در را بزنیم و شبها چوب بگذاریم دم دستمان. نصفه شبها هم هی بیدار شویم برویم توی انبار بچرخیم. بعد برگردیم و چای بریزیم توی استکان لب پر و هی سعی کنیم صدای همان رادیو قراضه را دربیاوریم. نشود نگاهمان همینطوری خیره شود به پنجره که به نصفش روزنامه چسباندهایم. چشممان هم قی داشته باشد. ریشمان هم نامرتب باشد.نمیشود؟
باید میرفتم اما نرفتم. حالا هم اصلن فایده ندارد بروم.
چهار زانو نشستهام روی زمین. زیپ سوییشرتم را کشیدهام بالا. کلاهش را کشیدهام سرم و چهارزانو نشستهام روی زمین اتاقم. اتاقم دیگر گوشه ندارد. چون دیگر چیزی وجود ندارد که گوشه بسازد. تخت و میز و کتابخانه و کمد و صندلی و سی دی ها و کتابها و سازها و مجسمهها را جمع کردهام. کف اتاق یک پاانداز بسیار کوچک است که طرح قالی است اما قالی نیست. یک قالی قلابی است. دیوار از کنار در شروع میشود و بدون مانع میرود تا به دیوار دیگر برسد، از آنجا به پنجره و باز به دیوار و بعد دوباره به در برگردد. مادرمان فکر میکند فرزندش دیوانه شده و احتمال اینکه در این ایام نذر کند عقل به من بازگردد زیاد است. اما من دلم نمیخواهد این نذر مادرمان برآورده شود. چون همینجوری در ماههای مبارک قمری سال به خاطر نذرهای مادرمان کارهای فراوانی میکنیم که نگفتنش بهتر است. به هر حال سعی میکنم خیال مادرمان را راحت کنم و میگویم حالم خوب است. فقط اتاقم را خالی کردهام. بی مانع. بی گوشه. بعد به مادرمان توضیح میدهم که دقت نکرده بودم گوشهها را موانع میسازند. مثلن قبلن اتاقم چندین گوشه داشت؛ آنجا کنار تخت و پنجره، آنطرف کنار میز و دیوار، آن سو کنار کتابخانه و شوفاژ و گوشههای کوچک دیگر. اما حالا که موانع از سر راه برداشته شده، گوشهای وجود ندارد. و اتاقم صفت " دنج " را از دست داده. چون گوشه و دنج با هم یکجا هستند و نمیشود جای دنجی را پیدا کرد که یک گوشهای نباشد. بنابراین میتوان نتیجه گرفت، موانع باعث دلگرمی هستند، گوشهها را به ما نشان میدهند و ما میتوانیم با وجود تمام آنها – یعنی موانع- جای دنج را پیدا کنیم. موانع را که برداریم، گوشهها و دنجها از بین میرود. اتاق هویتش را از دست داده است. من سرگردانم. و مادرمان همینطوری به من نگاه میکند. فقط میگوید که نمیفهمد من چه میگویم. و میرود. من همینجوری روی زمین چهارزانو نشستم به فردا در سال گذشته فکر میکنم. که از صبح چه اتفاقهایی افتاد تا شب به مرگ مرجان رسیدم. دلم گوشه میخواهد. یک گوشه کوچک. آدم توی گوشهها بیشتر احساس امنیت میکند.فکر به در و دیوار میخورد و فراتر نمیرود. فکرهایم فرا میروند. رفتند
1 – نوشتن، همين و تمام – مارگريت دوراس
2- نفس نكش، بخند بگو سلام- حسن بني عامري
3- شهرزاد پشت چراغ قرمز- فرشته ساري – شعر
4- چاي در غروب جمعه فلان – احمد رضا احمدي- شعر
5- روياهاي كاغذي ام- شهاب مقربين – شعر
6- منتخب اشعار سهراب سپهري
7- رنگ هاي رفته دنيا- گروس عبدالملكيان
8- مشق كلنجار – ايليا ديانوش – شعر
9- دوست بازيافته – فرد اولمن
10- قول- فردريش دورنمات
11- در تنگ- آندره ژيد
12- مائده هاي زميني و مائده هاي تازه – آندره ژيد
13اعترافات من – تولستوي
14- نشانه شناسي- پي ير گيرو
15- ايلياد- هومر
16- راز- راندا برن
17- تصوير دوريان گري- اسكار وايلد
18- حلقه كنفي- وحيد پاك نيت
19- شرق بنفشه- شهريار مندني پور
20- چراغ ها را من فلان- زويا پيرزاد
21- شب بخير يوح- پيام يزدانجو
22- فرانكولا يا پرومته پسامدرن- پيام يزدانجو
23 به گزارش اداره هواشناسي فردا اين خورشيد لعنتي فلان- مهدي يزداني خرم
24- عذاب وجدان- آلبا دس پدس
25- از طرف او- آلبا دس پدس
26- يك دسته گل بنفشه- آلبا دس پدس
27- وصيت نامه فرانسوي- آندره مك كين
28- گزينه هايي از در جستجوي زمان از دست رفته- مارسل پروست
29- تس – توماس هاري
30- زنگبار يا دليل آخر- آلفرد آندرش
31- بونوئلي ها- لوئيس بونوئل
32- كف بين
33- كتاب يهوياقيم بابلي- مارنيكس خئيسه
34- گدا- نجيب محفوظ
35- متن هايي براي هيچ- ساموئل بكت
36- ارال- تام بيسل
37- تنهايي پر هياهو- بهوميل هرابال
38- خاطرات عاشقانه يك گدا- حسن فرهنگي
39- رموز غلبه بر افكار منفي- .الترز
40- دو قطعه عكس 6 در 4- ابراهيم رها
41- جزيره اي براي تبعيد كاغذ پاره ها- مجيد تيموري
42- با من به جهنم بيا- ناتاشا اميري
43- يازده دعاي بي استجابت- محسن فرجي
44- ئستور زبان عشق- قصير امين پور- شعر
45- فرهنگ تشريحي مايكروسافت 2003
46- آدمهاي مبهم- مديار سميع نژاد
47- در قند هندوانه- ريچارد براتيگان
48- پندهاي قند پهلو
49- زمزمه هاي بي پايان- گزيده مشاهير
50- دستور جامعه زبان آلماني
51- شش متفكر اگزيستانسياليست- بلاكهام
52- آلماني در سفر
53- عاشقانه ها- شاعران امروز
54- شب نشيني در جهنم- ابراهيم رها
55- الماس هاي اشو
56- اثبات شخصيت- براس ورت
57- اتوبوس پير – ريچارد براتيگان
58- ماه نو- استفاني مه ير
59- غروب بت ها- نيچه
60- راهيان شعر امروز
و تعدادي مجله عكاسي- عكاسي خلاق- جامعه-دريچه- اقتصاد و زندگي
من حافظه بدی دارم. وقتی از صفت » بد » برای حافظهام استفاده میکنم معنیاش کم یا زیاد بودن نیست. صرفا بد بودن است. مادرمان به این حالت میگوید دیوانگی. و بیشتر آدمهایی که میشناسم اسمش را گذاشتهاند خودآزاری. اما من به آن میگویم » بد «. بد، دارای دامنه گستردهای از تعاریف و مفاهیم است که لزوما منفی نیستند. و وقتی این را برای پدرمان توضیح میدهم احساس میکنم نگرانم شده است. او فکر میکند من در حال بهم ریختن عرف و قانون و دنیای تا بوده همین بوده و همین که هست و زندگی یعنی همین هستم. و این بهم ریختن خوب نیست، بد است. نهایتا تمام چیزهایی که در زندگی من نقش بازی میکنند به صفت بد ختم میشود.
به حافظه بد من برگردیم که دو شب پیش به خاطر آورد مرجان یک روزی در چند سال پیش برای یک ماهنامهای یک یادداشتی درباره مرگ نوشته بود. یعنی همه ما نوشته بودیم. و این پرونده بدی بود. در مورد بد بودن این پرونده ما با دبیر اجتماعی صفحه اتفاق نظر داشتیم. فکر کردم بد است یاد دبیر اجتماعی آن ماهنامه بیندازم که چنین پرونده ای بوده و مرجان هم چیزی نوشته. مادرمان میگوید بد است خاطرات آدمهای مرده را شخم بزنیم. ما باید بگذاریم آنها آرام باشند. اما من از دوست و همکار و دبیر اجتماعی آن زمان مجله خواستم یادداشت مرجان را برایم پیدا کند. او هم پیدا کرده و فکر کرده که بد است اول صبح این ایمیل را برای من بزند. اما زده. ما هر کداممان کارهای بد کردیم. مرجان هم کار بدی کرده که مرده.
پدر به آرامی از او اسستقبال کرد
فراموشی ابدیمرجان نماینده
تا قبل آن روز، مرگ در نظرم هیولای وحشتناکی بود که یک لحظه روی همه چیز گردی سیاه می پاشید! اما عصر آن روز، وقتی مرگ آهسته وارد جمع ما شد و پدر به آرامی از او استقبال کرد، فهمیدم ماجرا چیزی غیر از تصور همیشگی من است. فهمیدم مرگ هم جزیی از زندگی است، جزیی که موجودات را به دو گروه تقسیم می کند، زندگان و مردگان.
بعد از آن بود که ما بر اساس سناریوی مرسوم، نمایش خود را شروع کردیم. قسمت اصلی نمایش در قبرستان اجرا می شد، آنجا که خاک، مرز بین مردگان و زندگان می شد و گویی همان جا هم خاتمه می یافت.
پس از آن مراسم ختم بود. همه آنها وظایفی بود که به زندگان تعلق داشت. پس صاحبان عزا ظاهرا به ترتیب میزان غم که هرگز نفهمیدم با چه معیاری سنجیده می شود، در یک ردیف نشستند تا تسلی دهندگان بیایند و…
این مراسم با فاصله هایی معین و در روزهایی از پیش تعین شده، سوم، هفتم و چهلم در یکی از مساجد محل تکرار شد. چرا این روزها؟ دلیل قانع کننده ای وجود نداشت!
نمایش ما که به زندگان تعلق داشتیم با برگزاری چند مراسم به پایان رسید. اما پدر فراموش نشد. ما تقریبا هر هفته به قبرستان می رویم. از خاطراتش می گوییم و حتی گاهی او را در خواب می بینیم. هیچ چیز واقعا هیچ چیز نمی تواند جای خالی او را پر کند. مرگ فاصله ای عمیق بین ما و او ایجاد کرده است. فاصله ای که هر روز عمیق و عمیق تر می شود، خاطره هایش کمرنگ می شود و صدایش در هیاهوی زندگی محو!
دیگر حتی صدای آخرین نفس هایش را که به ذهنم سپرده بودم به سختی می شنوم! با این همه بعید می دانم یک روز همه ی خاطرات او را فراموش کنم.
اما با خود فکر می کنم هیچ چیز از زمان به دنیا آمدنم، به خاطر ندارم، حتی دنیایی که نه ماه در آن زیسته ام را هم به یاد نمی آورم … هیچ کس چیزی از آن دوران را به خاطر نمی آورد. فکر می کنم شاید پدر هم هنگام کنده شدن از این دنیا، همه ی سال های زندگیش را از یاد برده باشد!
من نشستهام پشت میزم. اما یک منی هم هست که در خانه دارد چرخ میزند و هی فکر میکند گاز را بسته؟ در حیاط بسته؟ در خانه را قفل کرده یا نه؟ یک من دیگر هم هست که دنبال مادرم میگردد که کجاست؟ پانسمان پایش را عوض کرده؟ قرص پیش از غذایش را خورده؟ عصایش را برمیدارد به وقت راه رفتن؟ یک من دیگر پیش پدرم است که دارد میرود همان خیابانی که پارسال یک تصادف سختی انجا کرد که یک هفته بیمارستان بستری شد. که حواسش به خیابان بی در و پیکر آن حوالی هست؟ که غذا میخورد؟ که لباس گرم پوشیده؟ که درد دارد؟ یک من پیش فلانی است که حالش چطور است؟ یک من پیش مرجان است که حالا کجای آن دنیای دیگر است؟ که چرا نباید حالا این پاییز قشنگ را ببیند؟ یک من پیش آن فلانی دیگر است که فلان و تعداد زیاد دیگری فلانی که نگرانشان هستم یا به فکرشان هستم یا میخواهم حالشان را بدانم و الخ.
به این ترتیب، من منتشر شدهام؛ نه فقط در شهرم، یا کشورم. من منتشر شدهام در دنیا و حتی آن دنیا. منی برای خودم نمانده. ماندهام بی من. حواسم به خودم نیست. به پیاپی منتشر شدنم حواسم نیست
چند روز است یک حالت خراب و آشفتهای بر سینه من مستولی است. » مستولی » چیز بدی است.» مستولی » چیزی شبیه به بختک است در خوابی مبهم و پریشان.
من خواب ماندهام زیر بختک. و هیچ بیداری در کار نیست.
هر وقت انار میخورم یاد آن مقنعههای سفید چانه دار ِ دخترهای دبستانی میافتم. و جای خالی چند دندان شیری. و نخی که میبستیم دور دندان لق شدهمان و هی میکشیدیم، هویجها و سیبهایی که گاز میزدیم و جای سیب و هویج ما دردمان میآمد. بعد دندان کنده میشد. یاد لثهای که روزهای اول فقدان دندان شیری، یک حفره سیاه و خونی و دردناکی در آن به چشم میخورد تا آهسته آهسته بسته شود. و ما که هی اتاق را قدم رو میرفتیم کتاب به دست تا شعری را حفظ کنیم. بعد بلافاصله یادم میافتد که برگه امتحان دیکتهام را که شده بودم 18 با مریم صابری، همکلاسیام که شده بود بیست عوض کردم. بعد گذاشتم توی جامدادی ِ دکمه دارم. خانه که نشستم پای مشق نوشتن بدون اینکه مادرم بخواهد برگه را با افتخار نشانش دادم که به فرزند دبستانیاش برای گرفتن نمره بیست افتخار کنم. مادر گفت بنویس : لاله! بعد من همینجوری نگاهش کردم. مادرم برگه دیکته مریم صابری را نشانم داد گفت بنویس لاله. دیدم مریم، لاله را یکجور فضایی نوشته. لای لاله را به شکل عربی نوشته بود. لا به شکل عربی یکجوری شبیه مفهوم بغل است. یک جوری دو حرف ل و الف همدیگر را بغل کردهاند و دست انداختهاند دور هم. من هاج و واج آن لای بغل کرده بودم و نمیدانستم مریم چطوری نوشته لا. همین شکلی که اینجا میبینید : لا! و مادرم فهمید من تقلب کردهام و برگه مال ِ یک فرزند دبستانی دیگری است که بلد است الف و لام را بغل هم بیندازد نه من. از همان روزهاست هر وقت انار میخورم و به اینجا میرسم به هر چه رسمالخط عربی و حروف عربی است لعنت میفرستم
انار خوردم. لعنت به رسمالخط و حروف عربی